تقسيمبندي اسلام به افراطي و غير افراطي يا اسلام محمدي و اموي، به لحاظ اصولي، مبناي درستي ندارد مگر آن که مقصود نوعي تلقي از اسلام در نگاه مسلمين باشد نه آن که اصل اسلام به اسلام محمدي و اموي تقسيم شود. بنابرين اگر با تسامح اين تعبير را به کار ببريم و مقصودمان في الواقع آن باشد که اسلام اصيل، همان اسلام محمدي و در مقابل، اسلامي که به نام «اسلام عثماني و اموي» شناخته مي شود، اسلام قلابي و دست ساخته امويان و سلف غير صالح است، ايرادي بر آن نيست.
طي چند دهه نخست پس از رحلت رسول اکرم (ص) به جز سالهاي اندک، اسلام اسير دست کساني - يا به تعبير امام علي (ع) - مشتي شرور بود که از آن براي دنيا گرايي و زياده خواهي خويش استفاده مي کردند و به هواي نفس در آن دست مي بردند: «فان هذا الدين کان اسيرا في ايدي الاشرار يعمل فيه بالهوي و تطلب به الدنيا» (نهج البلاغه).
اين وضعيت در دوره اموي، سر از اسلامي درآورد که خيلي زود به اسلام عثماني شناخته شد و در اصل چيزي بود که مي بايست نامش «اسلام اموي» گذاشته ميشد. سياهترين سالها در اين دوره، سالهاي سلطنت يزيد است که طي آن، ظالمانه ترين سياستها در حق نسل پاک پيامبر(ص) اعمال شد و به نام حفظ خلافت و جماعت، خون امام حسين (ع) را بر زمين ريخت و اسلام محمدي را نابود کرد.
اسلام اموي طي نود سال خلافت اموي استوار شد و بني عباس فرصت طلب هم اصول آن را براي حفظ پايههاي قدرت خود محکم کردند. در تمام اين دوره، شيعيان و ديگر دلباختگان اهل بيت (ع) تلاش مي کردند تا سنت اصيل نبوي و اسلام محمدي را حفظ کنند، اما اموي مسلکان به نام جماعت مسلمانان، تمامي مخالفان خود را اهل بدعت ناميدند و عقل و تدبير و اهل بيت و همه آنچه را که مظاهر درستانديشي در اسلام بود، از ميان بردند و پايمال کردند. اين جماعت خشونت پيشه، با حمايت کساني چون متوکل عباسي، عرصه را بر همه عقل گرايان و شيعيان بغداد تنگ کرده و هر روز محلات آن را به آتش مي کشيدند. اين داستانها را در کامل ابن اثير و منتظم ابن جوزي در طول قرن سوم تا پنجم بخوانيد.
شايد اين اشاره هم سودمند باشد که اسلام اموي، اسلامي است که حجاج ثقفي هم مدعي آن بود و به بهانه آن که ايرانيان، نمي توانند از رو قرآن بخوانند يا تلفظ نمازشان به عربي درست نيست، آنان را همچنان کافر مي دانست و از ايشان جزيه مي گرفت و در صورت ظاهر تلقي اين بود که او مسلمان تر از ديگران است. مع الاسف جريان اسلام اموي، يک جريان عرب گرا هم بوده و هست و اين اسلام اصلا نمي تواند باور کند که ايراني، مسلمان شده باشد و همچنان آنان را مجوس مي شناسد.
خدا خواست و به تدريج اسلام اموي که مذهب جماعت ناصبيان بود، قدري افول کرد و دنياي اسلام، در پرتو انتشار تشيع يا دست کم آموزههاي شيعه که در قرن چهارم در مصر و يمن و ايران و عراق و شام دولتها داشت، راه اعتدال را در پيش گرفت. با اين حال، هنوز هواداران اسلام اموي، در گوشه و کنار بودند و هر از چندي، آتش تعصب بر مي افروختند و خان و مان و کتب خانههاي شيعيان را در آتش مي سوزاندند.
در قرن هشتم هجري، ابن تيميه توانست ميراث اسلام اموي را به نام سلفي که او صالحش مي ناميد، زنده کند. آن زمان، غالب رهبران مسلمان، عليه وي قيام کردند و اجازه انتشار آموزههايش را ندادند و او را به حبس کشاندند. ابن تيميه و آموزههايش همچنان در کما ماند و توسط مسلمانان سني، اجازه نشر و بسط نيافت. در اين ميان، تنها و تنها مشتي حنبلي مذهب که در نجد مي زيستند و به دور از تمدن اصيل اسلامي در عراق و شام و ايران بودند، اين آثار را حفظ کردند. پنهان نمي توان کرد که گروههاياندکي هم در عراق بودند که هنوز هم رگ و ريشه آنان در اين ديار ديده مي شود. ابن تيميه هيچ گاه دشمني خود را با شيعه و معتزله و اهل بيت پنهان نکرد.
در اواخر قرن دوازدهم ميلادي و سرآغاز قرن سيزدهم، اسلام اموي بار ديگر سربرآورد و با استفاده از آشفتگيهاي موجود در خلافت عثماني، براي مدتي توانست سرزمين نجد را تحت تسلط خود درآورده و دايره نفوذش را تا حجاز بسط دهد. اين حرکت براي مدتي سرکوب شد اما بار ديگر در دهه دوم و سوم قرن چهاردهم سربرآورد و اين درست در آستانه از هم پاشيدگي کامل دولت عثماني و بر آمدن انقلاب عربي از سوي شريف حسين بود که با دست خود، دولت هزار ساله اشراف را از ميان برد. بدين ترتيب وهابيان در سال 1343 ق توانستند سراسر جزيره العرب را در تصرف خود درآورند.
اکنون اسلام اموي بار ديگر زنده شده بود و چون حجاز را در اختيار داشت واندکي بعد، درآمدهاي نفتي هم ضميمه آن شد، به زور تبليغات و با استفاده از تسلطش بر حرمين شريفين، تلاش کرد تا رنگ اسلام خود را به همه جا بپاشد. همين زمان، گرايشهاي سلفي روشنفکري هم در مصر پديد آمده بود و کساني چون رشيد رضا هم آب به آسياب اين سلفيها مي ريختند. به تدريج نسلي وهابي و سلفي در بخشهاي مختلف جهان اسلام پديد آمد. يکي از بهترين زمينهها در شبه قاره هند بود که از آنجا به تدريج به سمت آسياي مرکزي و شرق دور هم کشيده شد. مناطق شمالي شبه قاره هند هم که تعصب در اسلام اموي را از روزگار غزنويان و سلجوقيان به ارث برده بود، هميشه به ايران به چشم يک دشمن مي نگريست.
اسلام اموي ضد عقل، براي مدتي و به خصوص در برابر انقلاب اسلامي ايران، ترکتازي کرد، اما مقاومت در برابر آن در افريقا و مصر و بسياري از نقاط ادامه داشت. اين جريان که سخت متهم به دوري از اهل بيت بود، تلاش کرد تا خود را از اين اتهام مبرا کند و به همين جهت طي سالهاي اخير در اين مسير هم قدم برداشت، اما هيچگاه و نتوانست دشمني خود را با اسلام محمدي اعم از آنچه در تشيع يا حتي ديگر فرقههاي اسلامي غير وهابي بود، پنهان کند، کساني که او از روز نخست، يکسره کافرشان مي خواند.
سياستهاي يک قرن دولت منتسب به اين اسلام، نشانگر آن است که آنان، هيچ گاه با دولتهاي کفرتضاد منافع نداشته و خطر اصلي و اساسي را در داخل مسلمين مي دانند. دليل آن هم روشن است، اساس شکل گيري آنان در دشمني با فرقههاي ديگر و نه با کفار بوده و به همين دليل، و به بهانههاي واهي، افکار تکفيري خود را نسبت به ساير مسلمانان، در افراد منتسب به خود به طور اساسي نهادينه کردهاند. البته نبايد بي انصافي کرد که اين گروه، با حمايت امريکا و در برابر شوروي، در افغانستان تجربه اي برابر کفار به دست آورد و بعد پاچه ارباب يعني امريکا را هم گرفت که تا امروز ادامه دارد، اما باز هم در هر فرصت نشان مي دهد که افکار تکفيري اش نسبت به فرقههاي اسلامي، مقدم بر جدالش با تجاوز اجنبي است.
طي يک دهه اخير، و به خصوص پس از قدرت گرفتن ملک عبدالله که تلاش کرد دولتي روشنفکر را بر سر کار آورد، تصور مي شد که اسلام وهابي بر آن است تا خود را تعديل کرده و با جهان اسلام تعامل بهتري داشته باشد، البته اين امر با توجه به واقعيتهاي موجود در دنياي حاضر و نيز فشارهاي بيروني مورد انتظار بود.
ويژگيهاي مثبت شخصي ملک عبدالله هم که نشان از تسامح و قدرت تحمل وي برابر رهبران تندرو اسلام سلفي داشت، مي توانست اين اميد را افزايش دهد. اما داستان لبنان سبب شد تا در اين زمينه ترديدهاي جدي پديد آيد. تنها اگر خيلي خوشبين باشيم بايد اين زمينهها را ناشي از فشارهاي بيروني بدانيم و نه مواضع رسمي و اساسي دولت سعودي و شخص ملک عبدالله.
هرچند برخي رسانهها مدعي قرينههاي جدي بر مواضع شخصي حمايتآميز وي از حمله اسرائيل به لبنان هستند.
ميدان آزمايشي که در لبنان پديد آمد باز هم نشان داد که يکبار ديگر اسلام محمدي در برابر اسلام اموي قرار گرفته و دو جبهه اساسي ميان مسلمانان پديد آمده است. جبهه اي که پشتيبان حزبالله است و اجازه نمي دهد افکار تکفيري، اين حادثه عظيم تاريخ معاصر اسلام و عرب را تحت الشعاع نگرههاي جاهلانه و تفرقه افکنانه قرار دهد و ديديم که مصريها در تظاهرات خود نصرالله را رهبر امت خواندند و شاهد بوديم که روحانيون غير وهابي، يکسره براي حزبالله دعا کردند و حتي برخي از رهبران مذهبي موجود در سعودي هم در اين باره جماعت مسلمين را همراهي کردند. و جبهه اي ديگر که حاميان آن افراد منسوب به جريان تکفيري هستند که از روز نخست، همه مسلمانان جز خود را بدعت گرا ميخواندند. تاريخ گواه است در دوره اول و دوم سلطنت وهابي، اين جماعت که ساير مسلمانان مخالف خود را اعم از شيعه و سني يکسره تکفير مي کرد، در چنين لحظه حساسي، باز هم به رفتارهاي نابخردانه و انحرافي خود ادامه داد.
بدون ترديد اين مواضع ريشه در اسلام اموي دارد که در همه نقاط اسلام و حتي فلسطين و به خصوص اردن طرفداراني دارد. همين افراد بودند که مسبب موضعگيري اوليه و نامعقول بخشي از حماس در باره قتل زرقاوي شده و البته به سرعت تکذيب کردند. در اين باره بايد نسبت به واكنشي كه حماس يا برخي از جناحهاي داخلي آن از خود نشان دادند، سخت متأسف بود.
و اکنون، از يک سو بايد خوشحال بود که حمايت از حزبالله در بخشهاي وسيعي و يا به تعبيري اکثريت مسلمانان ـ اعم از آن که انگيخته حس اسلامي باشد يا قومي ـ جاي خود را باز کرده و اسلام اموي را به اقليت و انزوا کشانده است، اما از سوي ديگر بايد متأسف بود که در چنين لحظه حساسي که اسلام نياز به اتحاد دارد، کساني که بخش مهمي از امکانات تبليغي جهان اسلام را در اختيار دارند، اين چنين بر طبل تفرقه مي کوبند.
ما بايد از روي ساده دلي اظهار کنيم که چنين تصوري به هيچ روي در باره چهره اي مانند ملک عبدالله وجود نداشت و اين به سبب تجربه حوادث چند سال گذشته بود، و هنوز هم مي توان اميدوار بود که جريان معتدل سعودي بتواند بر جريانهاي افراطي غلبه کرده و بدور از فشارهاي بيروني از ناحيه امريکا، حرکتي در جهت ايجاد اتحاد در دنياي اسلام بردارد، چيزي که اصلا نبايد از آن نااميد بود.
ما آگاهيم که دولت سعودي، طي پنج سال که از واقعه 11 سپتامبر گذشته، هنوز هم حاضر نشده است هيچ يک از اعضاي خانوادههاي کساني را که مسبب آن حادثه بودند، براي بازجويي در اختيار مقامات امريکايي قرار دهد. به طور قطع اين اقدام مي تواند بار ديگر هم مقامات اين کشور را در برابر فشارهاي تهديد آميز دولت امريکا مقاوم سازد.
در يک کلام بايد گفت، مراودات عملي بيشتري، اعم از سياسي و فرهنگي و مذهبي، هم با سعوديها اعم از دولتمردان و روشنفکران آن و نيز ديگر نقاط دنياي اسلام، به رغم همه موانعي که وجود دارد، مي تواند زمينههاي موجود وحدت را تقويت کند و نداهاي تفرقه افکنانه را خاموش سازد. کاري که مع الاسف نهادهاي فرهنگي و سياسي ما آن را در متن کار که هيچ، در حاشيه هم قرار ندادهاند و به داشتن روابط خشک سياسي بسنده کردهاند. هرچند حكام سعودي نيز بايد در اقدامات و موضعگيريهاي خود كار را به آنجا نرسانند كه زمينه هرگونه اقدام همگرايانهاي را از بين برده و خود را در عالم اسلام به انزوا بكشانند.